تبليغاتX
مرد کاغذی

آیا می دانیم 29 خرداد چه کسی بغض کرد؟

مردکاغذی: 29 خرداد 88 شاید برای ما ایرانیان بعنوان بزرگترین نماز جمعه بعد از انقلاب و شاید بتوان گفت تاریخ اسلام، بعنوان حادثه ای شیرین ماندگار باشد اما آنچه بیش از همه دل را در این روز به درد آورد بغض رهبر سرزمین ما ایرانیان سید علی خامنه ای بود. هرچند خرسندیم که علی زمان سربازانی کربلایی دارد که نخواهند گذاشت رهبرشان با چاه درد دل کند اما کاش چشم ها و گوشهای ما نمی دید و نمی شنید که ولی امر مسلمین جهان در مقابل مردمانش چنین معصومانه با بغض به نجوا می ایستد. خدای را شاکرم که در این مدت توان سکوت را به من داد تا نه کبریتی باشم که آتشی را برافروخته است و نه بنزینی باشم که شعله را برافروخته تر کرده است و از آنجایی که مولایمان علی(ع) می فرمایند در فتنه ها همچون شتری دو ساله باش که نه توان بارکشی دارد و نه می تواند شیر دهد در این مدت سکوت کردم تا خدای ناکرده نوشته هایم دل هیچ هموطنی را نشکند و امروز بسیار خوشحالم که همراه با شما هم میهنان با حضور 40 میلیونی پیروز انتخابات شده ایم و به دشمن نیز هرگز اجازه نخواهیم داد وارد دعواهای خانوادگی ما ایرانیان شود چرا که این کشور پدری پیر و مهربان دارد که با نصایح خود فرزندانش را هدایت می کند. اما در این پست مطلب می خواهم سخنان برخی بزرگان پیرامون رهبری انقلابمان بیان دارم با امید اینکه بیشتر قدرش را بدانیم:


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 18:30 | جمعه 12 تیر1388 •

امیدوارم سالی پر از خیر و برکت داشته باشید.

به نام خالق بهار

           نوبهار است، در آن کوش که خوشدل باشی

                               معجزه بهار همه جایی است

دل به رنگ شادی؛ غنچه را زناک به باغچه متبسم؛ شبنم در آغوش گلبرگ؛ شکوفه نوازشگر نسیم بنفشه هماوای نرگس؛ دوستی زبان باغ؛ و اینک ذکر و دعای اهل حال به هنگام تحویل سال و در همه حال

         یا مقلب القلوب و الابصار

                      یا مدبر الیل و النهار

                             یا محول الحول و الاحوال

                                            حول حالنا الی احسن الحال

تقدیر بهار زبان تازه تقویم هاست، وقتی که دل هست، وقتی که خدا هست

دیگر چه بهانه ای برای...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 8:20 | جمعه 30 اسفند1387 •

بیاد مهاجر قبیله ایمان حاج سید احمد آقا

مردکاغذی: تعطیلات دانشگاه در عید نوروز بهانه ای شده تا باز مسافرتی در دنیای مجازی داشته باشم البته به مقصد www.mardekaghezi.blogfa.com چرا که بیش از این بارها به دنیای مجازی و به سرزمین تماته مسافرت کرده ام؛ بگذریم در این مدت مسابقات جام باشگاه های آسیا، جام جهانی کشتی، بازار داغ انتخابات ریاست جمهوری و هزاران اتفاق دیگر هرکدام از انسان ها و وبلاگ نویس ها را به طرف موضوعی سوق داده است؛ اما مردکاغذی اینبار نیز بدون توجه به اتفاقات پیرامون خود یادی از عزیزی کرده است که برای ما نسل سومی ها و چهارمی ها غریب مانده است؛ حاج سید احمد آقای خمینی(ره) بزرگمردی که نقش بسیار پر رنگی در انقلاب اسلامی ایران را بهمراه پدر بزرگوار خود برعهده داشته است برای جوانان این مرز و بوم خیلی کمتر از کم معرفی شده است؛ کتاب "مهاجر قبیله ایمان" نوشته حمید انصاری مجموعه ای است پربار و گرانسنگ در راستای شناخت هر چه بیشتر این اندیشمند فرزانه که توصیه می شود جوانان با مطالعه دقیق این کتاب و دیگر منابع مربوط به یادگار ماندگار امام میزان آشنایی خود را با این سید عزیز بالاتر ببرند. 14 همین سالگرد عروج این اسوه صبر و مقاومت و پایمردی را به ملت شریف ایران تسلیت می گوییم و اما...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 15:14 | دوشنبه 26 اسفند1387 •

پس از مدتی دوری دوباره سلام...

سلام، دیروز نخستین جشنواره وب سایت ها و وبلاگ های استان بوشهر برگزار شد و بسیار خوشحالم از اینکه وبلاگ قلم نوشت یک تازه معلم متعلق به دوست و عزیز همیشه همراهم حسن محدث زاده در کمتر از یکسال شروع بکار بعنوان اولین وبلاگ برگزیده استان انتخاب شد. حدود یه ماهی از شما سروران دور بودم و فکر کنم دیگر کمتر بتوانم بنویسم چراکه در وبلاگ خبری شهر آبدان که مجبوریم روزانه خبرهای جدیدی رو آپدید کنیم مشغول به فعالیت هستم ضمن اینکه ترم جدید دانشگاه هم کم کم داره شروع می شه و درسا هم یه خورده برا من که خیلی تنبلم مشکله! چند شب پیش هم شب شعر سیمرغ برگزار شد که با دوستان محترمی آشنا شدم... در آینده ای نزدیک شاید دیگر وبلاگم را فعال نمودم و دیگر در این وبلاگ بیشتر به کارهای خبرنگاری ام بپردازم؛ و حالا هم به پاس استحکام بخشیدن به همراهی تان متن زیر را که حدود 6 سال پیش در دفتر خاطراتم نوشته بودم و تلقینی بود که کمتر موفق به آن شدم برایتان در این پست می گذارم:


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 15:19 | جمعه 18 بهمن1387 •

تقدیم به مظلومیت شهید کنعان محمدی

اواخر سنبله ی سال 66 خورشیدی که چشم به جهان گشودم، در همسایگی دیوار به دیوار ما پدر و مادری پیر در غم از دست دادن فرزندشان می سوختند و با توسل و توکل بر ائمه و خداوندگار مهربان و با ایمان به اینکه فرزندشان در راه خدا قربانی شده است با افتخار زندگی می کردند. هرچند آن روزها نبودم و کنعان را ندیدم اما بعدها از برادرم از او بیشتر شنیدم؛ مقصود اینکه امروز مصادف است با شهادت این شهید بزرگوار و حقیر نیز بنا به وظیفه ای که دارم چند خطی را که از این شهید شنیده و خوانده ام در این مقال می آورم:

شهید محمدی در سال 1345 در روستای کوچکی به نام «باغان» (از توابع شهرستان دشتی) در خانواده ای مؤمن ولی طبقه محروم و مستضعف پا به عرصه ی زندگی گذاشت. نام کوچکش «کنعان» بود. دوران کودکی او که سرشار از بازی های شاد و فرح انگیز کودکانه بود در میان هم سن و سالانش در همان روستای محروم سپری شد و پس از گذشت چند صباحی به همراه خانواده جهت بهبود زندگی به «آبدان» عزیمت نمود. تحصیلات ابتدایی خود را در روستای آبدان با همه ی کمبودها آغاز نمود؛


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 15:5 | چهارشنبه 4 دی1387 •

حکایت دیدار با دکتر خواجه پیری

یکی دو شب پیش دکتر محمدعلی خواجه پیری مشاور محترم وزیر فرهنگ و ارشاد در امور قرآنی و مدیر کل هماهنگی، توسعه و ترویج مراکز قرآنی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی کشور؛ به آبدان ما آمده بود. ایشان در جلسه ای که در مرکز قرآنی معراج تشکیل شده بود کلی بذل و بخشش نمود و شاید مبلغی حدود 50 میلیون تومان در کل به این مرکز قرآنی و کانون قران آبدان البته به حق کمک نمود. ما هم بدلیل اینکه افتخار داشتیم و چند سالی روانخوانی و تجوید قرآن رو تدریس می کردیم بعنوان یکی از مربیان دعوت بودیم و تو این جلسه حضور داشتیم؛ ابتدای ورود ایشان که داشتیم بهشون خوش آمد می گفتیم از دو سئوال ایشون خیلی خوشمان آمد اول اینکه: چرا هزینه امور قرآنی رو دادید برای من خیرمقدم نوشتید؟ و دوم اینکه: همون پذیرایی که از ما کردید از بقیه هم کردید یا خیر؟ ضمن اینکه در حین جلسه با شوخی هایی که می کرد من را نیز همچون دیگر مربیان و میهمانان حاضر جذب خویش کرده بود.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 23:55 | پنجشنبه 21 آذر1387 •

میان مردم جنوب تا شمال تفاوت از زمین تا آسمان است!!!

تابستان است. اوج گرما، گاهی در جنوبی ترین نقطه کشور امثال بوشهر، دمای هوا به بالای 45 درجه سانتی گراد می رسد. کولر تنها وسیله خنک کننده ای است که فقط با برق کار می کند. در همین اثناء نیروگاههای کشور دچار افت تولید و ناتوانی در تأمین برق کشور می شوتد، مردم جنوب کشور علاوه بر اینکه گرمای خدادادی بالای 45 درجه را طاقت می آورند؛ باید با نبود برق و جیره بندی آن نیز بسازند. کارگر و کشاورز باید در گرمای سوزان کار کنند و به امید خنک شدن و استراحت به خانه برگردند اما دختر کوچولو با خواهش از بابا از او می خواهد تا او را با بادبزن به جای کولر خنک نماید و بابا تا صبح برای آنکه راحت فرزندش را مگسی و یا گرما آزار ندهد بیدار می ماند و او را باد می زند.

این مقدمه را نوشتم تا شما را بیاد تابستان گذشته و جیره بندی برق و گرمای بالای 45 درجه بیندازم. آن زمانی که ما برق نداشتیم ولی شب های تهران چلچراغ بود؛ ما در گرمای سوزان تابستان می سوختیم تا چراغ های سی و سه پل و عالی کاپو نصف جهان را منور نماید؛ ما باید می سوختیم و می ساختیم تا ساحل زیبای دریای خزر در استان های شمالی شب هم بتواند مردمانش را به آسایش برساند و...


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 12:11 | پنجشنبه 14 آذر1387 •

آموخته ام که ........

ـ آموخته ام: بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم.
ـ آموخته ام: که مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.
ـ آموخته ام: که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیاموزم. بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام.
ـ آموخته ام: بیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم.
ـ آموخته ام: همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبت های آن را دوست دارم.
ـ آموخته ام: اگرچه از هر چیزی بهترینش را ندارم، ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.
ـ آموخته ام: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.
ـ آموخته ام: زندگی مثل یک نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست.
ـ آموخته ام: آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.
ـ آموخته ام: که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست...
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 15:51 | یکشنبه 3 آذر1387 •

روايت عيادت پائولو مالدینی از يك جانباز شيميايي ایراني

از قرار معلوم یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستان های شهر رم بستری شد. از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. جانباز قصه ما ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان ما صبح روز بعد اتفاق می افتد.
هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید! راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتری دارد آمده تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست عیادت کند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 10:42 | چهارشنبه 22 آبان1387 •

6 مرداد تا 6 آبان: حکایت 90 روز دوری از شما

سلام و صد سلام. داستانی است داستان دوری ۹۰ روزه ما. اتفاقاتی در این ۹۰ روز افتاد که شاید هرکدوم از اونا به تنهایی می تونست هر کسی و یه مدتی از وبلاگش دور نگه داره. تلخ ترینش از دست دادن دوست عزیزمون جوان ناکام حسین آقای شاهدی آزاد بود و شادترینش جشن ازدواج دوست صمیمی ام میرزا محمد بود همون سید خودمون. اصلی ترین عامل هم ماه رمضون بود که دل از همه چیز و همه کس بریده بودیم و تمام تلاشمون کردیم بلکه خداجونمون یه خورده از اون کارای زشتمون و ببخشه. ماه شعبان هم که جای خودش و داشت. مراسم جشن نیمه شعبان و هفته مهدویت تو شهر آبدون بر عهده خودم بود و شده بود مسئول خود رای ستاد هفته مهدویت. علاوه بر این دخترخاله ام نیز مراسم عقدشون برگزار و شد و پسرعموم هم در خورموج ازدواج کرد. شوهر خاله ام نیز پس از مدت ها مریضی دارفانی رو وداع گفت. در این مدت درگیر مراسم سالگرد ارتحال برادرم نیز بودیم. ۲۰ شهریور هم که تولدم بود. راستی دانشگاه هم قبول شدم. اولش مهندسی شهرسازی زابل که با اعتراض و نذر و نیاز بالاخره اومدم فیروزآباد و رشته مهندسی نفت نشستم. افتخار داشتم در مراسم استقبال و تشییع شهدای گمنام بمدت دو روز بعنوان خبرنگار حضور داشته باشم. در یادواره شهدای دانش آموز شهرستان دیر نیز سعادتی شد تا در قالب مجری مراسم خدمتگذار شهدا باشیم. خلاصه اینکه اتفاقات زیادی در این مدت افتاد که ما مجبور شدیم یه مدت ازتون فاصله داشته باشیم. تازه بهتر شده بود مگه نه؟ از دست نوشته های بدم مدتی آسوده بودید. اما حالا روز از نو و روزی از نو.... پس دوباره سلام 

!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 6:6 | دوشنبه 6 آبان1387 •

ما آدما در آینده به هم سلام نمی کنیم

 من نوجوانی هستم كه مثل بقيه انسان ها می خندد، غصه می خورد و گاهی هم كه دلش می گيرد، گريه می كند و افتخار می كند به اين كه خدا او را آفريده و به او مهلت داده، تا نفس بكشد. نوجوانی كه حرف های طولانی دلش را برای شما می نويسد، حتماً دردی حل نشدنی دارد و آن قدر خودش را تنها احساس می كند كه فرياد سر می دهد: «كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست» آقای رئيس جمهور، هرچه شهر كوچک من، بزرگتر می شود، خدا هم بيشتر ميان جمعيت هزار رنگش، گم می شود.

خدايی كه تا ديروز روی ايوان خانه هامان می نشست، با ما می خنديد، گريه می كرد و حتی چايی می خورد، خدايی كه فقط سر سفره هفت سين بازش نمی كردی تا پول تا نخورده به ديگران عيد بدهی. خدا همان عزيزی بود كه به خاطر مردم آن روزگار، از آسمان پايين می آمد و بلند می گفت: «من آمدم، خورشيد آمد، شما هم بياييد» خدا همان دوستی بود كه توی تک كلاس روستا، كنار بچه ها پشت نيمكت های در به و داغان می نشست و بابا را پخش می كرد. تا اينكه رسيدند به حرف خ. آن روز بچه ها بدون كشيدن هيچ هجايی، بلند فرياد زدند: خدا و او خيلي خوشحال شد. خدا همان رنجيده خاطری بود كه رفت و رفت و رفت.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 1:54 | یکشنبه 6 مرداد1387 •

در جواب دوستی که گفت: چرا آبدان پایتخت سیاسی جنوب است؟

برادر بزرگوارم آقای گنخکی

با سلام و عرض ادب فراوان به جنابعالی که گویا قلم تان جزء انتقاد چیز دیگری را نمی تواند بیافریند.

هرچند که بسیار کوچکتر از آنم که بخواهم شما را نصیحت کنم و یا اینکه قانع نمایم که نظرتان اشتباه است اما بر حسب وظیفه ام چند خطی را از سر ناچاری به نگارش در می آورم تا شاید شما هم بپذیرید که آبدان پایتخت سیاسی جنوب استان بوشهر است: 

شهر آبدان با جمعیتی قریب به شش هزار نفر ـ سرشماری سال هشتاد و پنج ـ در دوران دفاع مقدس بیش از چهارصد نفر از جوانانش را به جبهه ها اعزام و بیست شهید را به انقلاب و امام تقدیم کرده است.

همانطور که همه می دانیم بارزترین شاخصه های سیاسی بودن یک شهر انتخابات و راهپیمایی و مساجد است.

حضور چشمگیر مردم آبدان در راهپیمایی های یوم الله همیشه زبانزد عام و خاص و خودی و غیر خودی بوده است، و همیشه به نسبت جمعیت در رتبه برتر استانی و حتی کشوری قرار می گرفته است. 

                                                                             


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 15:13 | پنجشنبه 6 تیر1387 •

چرا برخی شهرستان ها روزانه خاموشی دارند ولی برخی مناطق تهران هرگز ؟؟؟

من خجالت می کشم!

گرمای تابستان که آمده انگار حالا علت اصرارهای زیاد دکتر احمدی نژاد را برای دراختیار قرار داشتن انرژی هسته ای بهتر می فهمیم. گویی از پیش می دانسته قرار است تابستان امسال و شاید سال های دگر چه اتفاقاتی بیفتد که اینقدر علاقه مند به تولید انرژی هسته ای بود و چقدر برای افتتاح نیروگاه هسته ای اصرار داشت. نیروگاهی که هر از گاه امیدی از روسیه می رسد که افتتاح خواهد شد و باز امید کمرنگ می شود و به نیروگاه که بنگری، به جای کلید افتتاح آن، کتابی از مذاکرات سیاسی و فنی گذاشته شده که بازی های سیاسی، هر روز هم برگی به آن افزوده می کند، تا ببینیم کی سنگ اندازی های قدرت های بزرگ تمام می شود و کلید جای کتاب را می گیرد. به این ترتیب در گرمای تابستان امسال که در برخی شهرهای جنوب ایران و برخلاف سال های گذشته، غبار و طوفان خاک هم به آن علاوه شده، کاری از نیروگاه و انرژی هسته ای ساخته نیست تا برق مورد نیاز را تأمین کند. و مردمانی که در خاموشی ظهر روزهای گرم مانده اند، در گرما خاطرات سالهای قبل را مرور می کنند که سالها قبل هم خاموشی ها فراوان بود و می گفتند نیروگاه و سد به قدر کافی نداریم، اما پس از چند سال آنقدر سدهای بزرگ ساخته شد و نیروگاه های عظیم به رویش گذاشته شد که مردم ایران، خاموشی و رفتن برق از یادشان رفته بود


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 16:17 | جمعه 24 خرداد1387 •

تقدیم به برادر زاده ام که امروز برای آغاز زندگی مشترک راهی تهران شد.

 

                                                             با تو

                        فضای خانه دل انگیز می شود با تو

                                                          زعطر عاطفه لبریز می شود با تو

                       خزان زباغ دلم کوچ می کند آری

                                                          پر از بهار طرب خیز می شود با تو

                        به یک تبسم شیرین و سبزت این دل من

                                                           رها زتلخی پاییز می شود با تو

                        پر است خانه بدون تو از ملال و سکوت

                                                         زشوق و زمزمه لبریز می شود با تو

                         اگر چه زندگی ای عمو بسی سخت است

                                                     ولی چه ساده همه چیز می شود با تو

                         برای گفتن یک شعر تازه و زیبا

                                                           مشام خامه من تیز می شود با تو

                         مباش دل نگرانمان که حالمان خوب است

                                                            و باز بهتر از این نیز می شود با تو

                          سعادتی است عزیزم کنار تو بودن

                                                          فضای خانه دل انگیز می شود با تو

 

آغاز زندگی مشترکتان را صمیمانه تبریک می گویم و امیدوارم سالیان سال به لطف خدا زندگی خوب

                                 و خوش و سالمی داشته باشید./ عمویت ابراهیم

!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 16:39 | جمعه 17 خرداد1387 •

این شما و این هم مقاله: افراشته و آبدان

 یکی از ویژگی های حاکم در جامعه اسلامی در کنار توانمندی، تخصص و تعهد، حضور مستمر در بین مردم به عنوان ولی نعمتان خود می باشد. امام علی(ع) به عنوان حاکم نمونه اسلامی که از او به عنوان الگوی عملی حکومتداری اسلامی یاد می شود در قسمتی از نامه مشهور خود به مالک اشتر چنین می نویسد: ای مالک، چنان باش تا هیچ پرده و حایلی بین تو و مردمت نباشد تا آنان بتوانند به آسانی با تو سخن بگویند.

متأسفانه در جامعه امروزی ما، بعضی ها که جنبه پذیرش مسئولیت را ندارند و مسئولیت را در یک میز و صندلی موقتی خلاصه می کنند، خود را تافته ای جدا بافته از مردم فرض نموده و ارتباط پیشین خود را با مردم قطع می کنند. هرچه به سطوح بالاتر مدیریتی می رسیم این مهم بیشتر به چشم آمده و نمود بیشتری پیدا می کند.

نگارنده که فقط ۲۱ بهار از خدا عمر گرفته و بیش از نیمی از عمر انقلاب را ندیده و لمس نکرده است اما از زمان حضور عبدالرحمن ندیمی بوشهری، آخرین استاندار دولت سازندگی در بوشهر به بعد که مصادف شد با حضور ۸ ساله اصلاح طلبان در قوه اجرایی کشور و استانداری محمدابراهیم انصاری لاری، حسن یونسی سینکی و اسماعیل تبادار در بوشهر را به خوبی به یاد دارد.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 9:33 | شنبه 4 خرداد1387 •

RSS