تبليغاتX
مرد کاغذی

ما آدما در آینده به هم سلام نمی کنیم

 من نوجوانی هستم كه مثل بقيه انسان ها می خندد، غصه می خورد و گاهی هم كه دلش می گيرد، گريه می كند و افتخار می كند به اين كه خدا او را آفريده و به او مهلت داده، تا نفس بكشد. نوجوانی كه حرف های طولانی دلش را برای شما می نويسد، حتماً دردی حل نشدنی دارد و آن قدر خودش را تنها احساس می كند كه فرياد سر می دهد: «كز ديو و دد ملولم و انسانم آرزوست» آقای رئيس جمهور، هرچه شهر كوچک من، بزرگتر می شود، خدا هم بيشتر ميان جمعيت هزار رنگش، گم می شود.

خدايی كه تا ديروز روی ايوان خانه هامان می نشست، با ما می خنديد، گريه می كرد و حتی چايی می خورد، خدايی كه فقط سر سفره هفت سين بازش نمی كردی تا پول تا نخورده به ديگران عيد بدهی. خدا همان عزيزی بود كه به خاطر مردم آن روزگار، از آسمان پايين می آمد و بلند می گفت: «من آمدم، خورشيد آمد، شما هم بياييد» خدا همان دوستی بود كه توی تک كلاس روستا، كنار بچه ها پشت نيمكت های در به و داغان می نشست و بابا را پخش می كرد. تا اينكه رسيدند به حرف خ. آن روز بچه ها بدون كشيدن هيچ هجايی، بلند فرياد زدند: خدا و او خيلي خوشحال شد. خدا همان رنجيده خاطری بود كه رفت و رفت و رفت.


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط ابراهیم جاگرانی | 1:54 | یکشنبه 6 مرداد1387 •

RSS