حکایت دیدار با دکتر خواجه پیری
یکی دو شب پیش دکتر محمدعلی خواجه پیری مشاور محترم وزیر فرهنگ و ارشاد در امور قرآنی و مدیر کل هماهنگی، توسعه و ترویج مراکز قرآنی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی کشور؛ به آبدان ما آمده بود. ایشان در جلسه ای که در مرکز قرآنی معراج تشکیل شده بود کلی بذل و بخشش نمود و شاید مبلغی حدود 50 میلیون تومان در کل به این مرکز قرآنی و کانون قران آبدان البته به حق کمک نمود. ما هم بدلیل اینکه افتخار داشتیم و چند سالی روانخوانی و تجوید قرآن رو تدریس می کردیم بعنوان یکی از مربیان دعوت بودیم و تو این جلسه حضور داشتیم؛ ابتدای ورود ایشان که داشتیم بهشون خوش آمد می گفتیم از دو سئوال ایشون خیلی خوشمان آمد اول اینکه: چرا هزینه امور قرآنی رو دادید برای من خیرمقدم نوشتید؟ و دوم اینکه: همون پذیرایی که از ما کردید از بقیه هم کردید یا خیر؟ ضمن اینکه در حین جلسه با شوخی هایی که می کرد من را نیز همچون دیگر مربیان و میهمانان حاضر جذب خویش کرده بود.
ادامه مطلب
میان مردم جنوب تا شمال تفاوت از زمین تا آسمان است!!!
تابستان است. اوج گرما، گاهی در جنوبی ترین نقطه کشور امثال بوشهر، دمای هوا به بالای 45 درجه سانتی گراد می رسد. کولر تنها وسیله خنک کننده ای است که فقط با برق کار می کند. در همین اثناء نیروگاههای کشور دچار افت تولید و ناتوانی در تأمین برق کشور می شوتد، مردم جنوب کشور علاوه بر اینکه گرمای خدادادی بالای 45 درجه را طاقت می آورند؛ باید با نبود برق و جیره بندی آن نیز بسازند. کارگر و کشاورز باید در گرمای سوزان کار کنند و به امید خنک شدن و استراحت به خانه برگردند اما دختر کوچولو با خواهش از بابا از او می خواهد تا او را با بادبزن به جای کولر خنک نماید و بابا تا صبح برای آنکه راحت فرزندش را مگسی و یا گرما آزار ندهد بیدار می ماند و او را باد می زند.
این مقدمه را نوشتم تا شما را بیاد تابستان گذشته و جیره بندی برق و گرمای بالای 45 درجه بیندازم. آن زمانی که ما برق نداشتیم ولی شب های تهران چلچراغ بود؛ ما در گرمای سوزان تابستان می سوختیم تا چراغ های سی و سه پل و عالی کاپو نصف جهان را منور نماید؛ ما باید می سوختیم و می ساختیم تا ساحل زیبای دریای خزر در استان های شمالی شب هم بتواند مردمانش را به آسایش برساند و...
ادامه مطلب
آموخته ام که ........
ـ آموخته ام: که مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.
ـ آموخته ام: که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیاموزم. بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام.
ـ آموخته ام: بیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم.
ـ آموخته ام: همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبت های آن را دوست دارم.
ـ آموخته ام: اگرچه از هر چیزی بهترینش را ندارم، ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.
ـ آموخته ام: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید.
ـ آموخته ام: زندگی مثل یک نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست.
ـ آموخته ام: آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد.
ـ آموخته ام: که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست...

