6 مرداد تا 6 آبان: حکایت 90 روز دوری از شما
سلام و صد سلام. داستانی است داستان دوری ۹۰ روزه ما. اتفاقاتی در این ۹۰ روز افتاد که شاید هرکدوم از اونا به تنهایی می تونست هر کسی و یه مدتی از وبلاگش دور نگه داره. تلخ ترینش از دست دادن دوست عزیزمون جوان ناکام حسین آقای شاهدی آزاد بود و شادترینش جشن ازدواج دوست صمیمی ام میرزا محمد بود همون سید خودمون. اصلی ترین عامل هم ماه رمضون بود که دل از همه چیز و همه کس بریده بودیم و تمام تلاشمون کردیم بلکه خداجونمون یه خورده از اون کارای زشتمون و ببخشه. ماه شعبان هم که جای خودش و داشت. مراسم جشن نیمه شعبان و هفته مهدویت تو شهر آبدون بر عهده خودم بود و شده بود مسئول خود رای ستاد هفته مهدویت. علاوه بر این دخترخاله ام نیز مراسم عقدشون برگزار و شد و پسرعموم هم در خورموج ازدواج کرد. شوهر خاله ام نیز پس از مدت ها مریضی دارفانی رو وداع گفت. در این مدت درگیر مراسم سالگرد ارتحال برادرم نیز بودیم. ۲۰ شهریور هم که تولدم بود. راستی دانشگاه هم قبول شدم. اولش مهندسی شهرسازی زابل که با اعتراض و نذر و نیاز بالاخره اومدم فیروزآباد و رشته مهندسی نفت نشستم. افتخار داشتم در مراسم استقبال و تشییع شهدای گمنام بمدت دو روز بعنوان خبرنگار حضور داشته باشم. در یادواره شهدای دانش آموز شهرستان دیر نیز سعادتی شد تا در قالب مجری مراسم خدمتگذار شهدا باشیم. خلاصه اینکه اتفاقات زیادی در این مدت افتاد که ما مجبور شدیم یه مدت ازتون فاصله داشته باشیم. تازه بهتر شده بود مگه نه؟ از دست نوشته های بدم مدتی آسوده بودید. اما حالا روز از نو و روزی از نو.... پس دوباره سلام

