<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>مرد کاغذی</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/</link>
<description>نوشته های سیاسی اجتماعی ابراهیم جاگرانی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 03 Jul 2009 14:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آیا می دانیم 29 خرداد چه کسی بغض کرد؟</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-57.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مردکاغذی: 29 خرداد 88 شاید برای ما ایرانیان بعنوان بزرگترین نماز جمعه بعد از انقلاب و شاید بتوان گفت تاریخ اسلام، بعنوان حادثه ای شیرین ماندگار باشد اما آنچه بیش از همه دل را در این روز به درد آورد بغض رهبر سرزمین ما ایرانیان سید علی خامنه ای بود. هرچند خرسندیم که علی زمان سربازانی کربلایی دارد که نخواهند گذاشت رهبرشان با چاه درد دل کند اما کاش چشم ها و گوشهای ما نمی دید و نمی شنید که ولی امر مسلمین جهان در مقابل مردمانش چنین معصومانه با بغض به نجوا می ایستد. خدای را شاکرم که در این مدت توان سکوت را به من داد تا نه کبریتی باشم که آتشی را برافروخته است و نه بنزینی باشم که شعله را برافروخته تر کرده است و از آنجایی که مولایمان علی(ع) می فرمایند در فتنه ها همچون شتری دو ساله باش که نه توان بارکشی دارد و نه می تواند شیر دهد در این مدت سکوت کردم تا خدای ناکرده نوشته هایم دل هیچ هموطنی را نشکند و امروز بسیار خوشحالم که همراه با شما هم میهنان با حضور 40 میلیونی پیروز انتخابات شده ایم و به دشمن نیز هرگز اجازه نخواهیم داد وارد دعواهای خانوادگی ما ایرانیان شود چرا که این کشور پدری پیر و مهربان دارد که با نصایح خود فرزندانش را هدایت می کند. اما در این پست مطلب می خواهم سخنان برخی بزرگان پیرامون رهبری انقلابمان بیان دارم با امید اینکه بیشتر قدرش را بدانیم:&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Jul 2009 14:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=57</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-57.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امیدوارم سالی پر از خیر و برکت داشته باشید.</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-56.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;به نام خالق بهار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;           نوبهار است، در آن کوش که خوشدل باشی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                               معجزه بهار همه جایی است&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;دل به رنگ شادی؛ غنچه را زناک به باغچه متبسم؛ شبنم در آغوش گلبرگ؛ شکوفه نوازشگر نسیم بنفشه هماوای نرگس؛ دوستی زبان باغ؛ و اینک ذکر و دعای اهل حال به هنگام تحویل سال و در همه حال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;         یا مقلب القلوب و الابصار&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                      یا مدبر الیل و النهار &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                             یا محول الحول و الاحوال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                            حول حالنا الی احسن الحال&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;تقدیر بهار زبان تازه تقویم هاست، وقتی که دل هست، وقتی که خدا هست&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;دیگر چه بهانه ای برای...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Mar 2009 04:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=56</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-56.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیاد مهاجر قبیله ایمان حاج سید احمد آقا</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-55.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مردکاغذی: تعطیلات دانشگاه در عید نوروز بهانه ای شده تا باز مسافرتی در دنیای مجازی داشته باشم البته به مقصد www.mardekaghezi.blogfa.com چرا که بیش از این بارها به دنیای مجازی و به سرزمین &lt;A href=&quot;http://www.temate.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;تماته&lt;/A&gt; مسافرت کرده ام؛ بگذریم در این مدت مسابقات جام باشگاه های آسیا، جام جهانی کشتی، بازار داغ انتخابات ریاست جمهوری و هزاران اتفاق دیگر هرکدام از انسان ها و وبلاگ نویس ها را به طرف موضوعی سوق داده است؛ اما مردکاغذی اینبار نیز بدون توجه به اتفاقات پیرامون خود یادی از عزیزی کرده است که برای ما نسل سومی ها و چهارمی ها غریب مانده است؛ حاج سید احمد آقای خمینی(ره) بزرگمردی که نقش بسیار پر رنگی در انقلاب اسلامی ایران را بهمراه پدر بزرگوار خود برعهده داشته است برای جوانان این مرز و بوم خیلی کمتر از کم معرفی شده است؛ کتاب &quot;مهاجر قبیله ایمان&quot; نوشته حمید انصاری مجموعه ای است پربار و گرانسنگ در راستای شناخت هر چه بیشتر این اندیشمند فرزانه که توصیه می شود جوانان با مطالعه دقیق این کتاب و دیگر منابع مربوط به یادگار ماندگار امام میزان آشنایی خود را با این سید عزیز بالاتر ببرند. 14 همین سالگرد عروج این اسوه صبر و مقاومت و پایمردی را به ملت شریف ایران تسلیت می گوییم و اما...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 16 Mar 2009 11:43:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=55</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-55.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پس از مدتی دوری دوباره سلام...</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-54.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;سلام، دیروز نخستین جشنواره وب سایت ها و وبلاگ های استان بوشهر برگزار شد و بسیار خوشحالم از اینکه وبلاگ قلم نوشت یک تازه معلم متعلق به دوست و عزیز همیشه همراهم حسن محدث زاده در کمتر از یکسال شروع بکار بعنوان اولین وبلاگ برگزیده استان انتخاب شد. حدود یه ماهی از شما سروران دور بودم و فکر کنم دیگر کمتر بتوانم بنویسم چراکه در وبلاگ خبری شهر آبدان که مجبوریم روزانه خبرهای جدیدی رو آپدید کنیم مشغول به فعالیت هستم ضمن اینکه ترم جدید دانشگاه هم کم کم داره شروع می شه و درسا هم یه خورده برا من که خیلی تنبلم مشکله! چند شب پیش هم شب شعر سیمرغ برگزار شد که با دوستان محترمی آشنا شدم... در آینده ای نزدیک شاید دیگر وبلاگم را فعال نمودم و دیگر در این وبلاگ بیشتر به کارهای خبرنگاری ام بپردازم؛ و حالا هم به پاس استحکام بخشیدن به همراهی تان متن زیر را که حدود 6 سال پیش در دفتر خاطراتم نوشته بودم و تلقینی بود که کمتر موفق به آن شدم برایتان در این پست می گذارم: &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 06 Feb 2009 11:48:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=54</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-54.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقدیم به مظلومیت شهید کنعان محمدی</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-53.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اواخر سنبله ی سال 66 خورشیدی که چشم به جهان گشودم، در همسایگی دیوار به دیوار ما پدر و مادری پیر در غم از دست دادن فرزندشان می سوختند و با توسل و توکل بر ائمه و خداوندگار مهربان و با ایمان به اینکه فرزندشان در راه خدا قربانی شده است با افتخار زندگی می کردند. هرچند آن روزها نبودم و کنعان را ندیدم اما بعدها از برادرم از او بیشتر شنیدم؛ مقصود اینکه امروز مصادف است با شهادت این شهید بزرگوار و حقیر نیز بنا به وظیفه ای که دارم چند خطی را که از این شهید شنیده و خوانده ام در این مقال می آورم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;شهید محمدی در سال 1345 در روستای کوچکی به نام «باغان» (از توابع شهرستان دشتی) در خانواده ای مؤمن ولی طبقه محروم و مستضعف پا به عرصه ی زندگی گذاشت. نام کوچکش «کنعان» بود. دوران کودکی او که سرشار از بازی های شاد و فرح انگیز کودکانه بود در میان هم سن و سالانش در همان روستای محروم سپری شد و پس از گذشت چند صباحی به همراه خانواده جهت بهبود زندگی به «آبدان» عزیمت نمود. تحصیلات ابتدایی خود را در روستای آبدان با همه ی کمبودها آغاز نمود؛&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 24 Dec 2008 11:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=53</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-53.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حکایت دیدار با دکتر خواجه پیری </title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-52.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;یکی دو شب پیش دکتر محمدعلی خواجه پیری مشاور محترم وزیر فرهنگ و ارشاد در امور قرآنی و مدیر کل هماهنگی، توسعه و ترویج مراکز قرآنی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی کشور؛ به آبدان ما آمده بود. ایشان در جلسه ای که در مرکز قرآنی معراج تشکیل شده بود کلی بذل و بخشش نمود و شاید مبلغی حدود 50 میلیون تومان در کل به این مرکز قرآنی و کانون قران آبدان البته به حق کمک نمود. ما هم بدلیل اینکه افتخار داشتیم و چند سالی روانخوانی و تجوید قرآن رو تدریس می کردیم بعنوان یکی از مربیان دعوت بودیم و تو این جلسه حضور داشتیم؛ ابتدای ورود ایشان که داشتیم بهشون خوش آمد می گفتیم از دو سئوال ایشون خیلی خوشمان آمد اول اینکه: چرا هزینه امور قرآنی رو دادید برای من خیرمقدم نوشتید؟ و دوم اینکه: همون پذیرایی که از ما کردید از بقیه هم کردید یا خیر؟ ضمن اینکه در حین جلسه با شوخی هایی که می کرد من را نیز همچون دیگر مربیان و میهمانان حاضر جذب خویش کرده بود.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 11 Dec 2008 20:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=52</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-52.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میان مردم جنوب تا شمال تفاوت از زمین تا آسمان است!!!</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-51.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تابستان است. اوج گرما، گاهی در جنوبی ترین نقطه کشور امثال بوشهر، دمای هوا به بالای 45 درجه سانتی گراد می رسد. کولر تنها وسیله خنک کننده ای است که فقط با برق کار می کند. در همین اثناء نیروگاههای کشور دچار افت تولید و ناتوانی در تأمین برق کشور می شوتد، مردم جنوب کشور علاوه بر اینکه گرمای خدادادی بالای 45 درجه را طاقت می آورند؛ باید با نبود برق و جیره بندی آن نیز بسازند. کارگر و کشاورز باید در گرمای سوزان کار کنند و به امید خنک شدن و استراحت به خانه برگردند اما دختر کوچولو با خواهش از بابا از او می خواهد تا او را با بادبزن به جای کولر خنک نماید و بابا تا صبح برای آنکه راحت فرزندش را مگسی و یا گرما آزار ندهد بیدار می ماند و او را باد می زند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این مقدمه را نوشتم تا شما را بیاد تابستان گذشته و جیره بندی برق و گرمای بالای 45 درجه بیندازم. آن زمانی که ما برق نداشتیم ولی شب های تهران چلچراغ بود؛ ما در گرمای سوزان تابستان می سوختیم تا چراغ های سی و سه پل و عالی کاپو نصف جهان را منور نماید؛ ما باید می سوختیم و می ساختیم تا ساحل زیبای دریای خزر در استان های شمالی شب هم بتواند مردمانش را به آسایش برساند و...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 04 Dec 2008 08:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=51</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-51.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آموخته ام که ........</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-50.aspx</link>
<description>
ـ آموخته ام: بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم. &lt;br /&gt;ـ آموخته ام: که مرد بزرگ به خود سخت می گیرد و مرد کوچک به دیگران.
&lt;br /&gt;ـ آموخته ام: که دانش خود را به دیگران آموزش دهم و دانش دیگران را بیاموزم. بنابراین علم خود را انفاق کرده ام و آنچه را نمی دانم آموخته ام. &lt;br /&gt;
ـ آموخته ام: بیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم. 
&lt;br /&gt;ـ آموخته ام: همیشه فردی خوشبین باقی بمانم چراکه زندگی و موهبت های آن را دوست دارم. 
&lt;br /&gt;ـ آموخته ام: اگرچه از هر چیزی بهترینش را ندارم، ولی از هر چیز که دارم بهترین استفاده را کنم.
&lt;br /&gt;ـ آموخته ام: لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید. &lt;br /&gt;
ـ آموخته ام: زندگی مثل یک نقاشی است، با این تفاوت که در آن از پاک کردن خبری نیست.
&lt;br /&gt;ـ آموخته ام: آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوی فرداهایم باشد. 
&lt;br /&gt;ـ آموخته ام: که هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست...
</description>
<pubDate>Sun, 23 Nov 2008 12:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=50</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-50.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روايت عيادت پائولو مالدینی از يك جانباز شيميايي ایراني</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-49.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=adstable style=&quot;MARGIN-BOTTOM: 20px&quot;&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0px 10px&quot; align=justify&gt;&lt;FONT style=&quot;FONT-SIZE: 9pt&quot; face=Tahoma&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;از قرار معلوم یکی از جانبازان جنگ تحمیلی، سال ها پس از مجروح شدن به علت وضع وخیمش به ایتالیا اعزام شده بود و در یکی از بیمارستان های شهر رم بستری شد. از قضا چند روزی بعد از بستری شدن این جانباز جنگ تحمیلی متوجه می شود خانم پرستاری که از او مراقبت می کند نام خانوادگی اش مالدینی است. جانباز قصه ما ابتدا تصور می کند تشابه اسمی است، اما در نهایت نمی تواند جلوی کنجکاوی اش را بگیرد و از خانم پرستار می پرسد: آیا با پائولو مالدینی ستاره شهر تیم آ.ث. میلان نسبتی دارد؟ و خانم پرستار در پاسخ می گوید: پائولو برادر من است! جانباز ایرانی در حالی که بسیار خوشحال شده بود از خانم پرستار خواهش می کند که اگر ممکن است عکسی به یادگار بیاورد و خانم پرستار هم قول می دهد تا برایش تهیه کند، اما جالب ترین بخش داستان ما صبح روز بعد اتفاق می افتد. &lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;هنگامی که جانباز هموطن ما از خواب بیدار می شود کنار تخت بیمارستان خود پائولو مالدینی بزرگ را می بیند که با یک دسته گل به انتظار بیدار شدن او نشسته است و ... باقی اش را دیگر حدس بزنید! &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: tahoma,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;راستی هیچ می دانید پائولو مالدینی اسطوره میلان از شهر میلان واقع در شمال غربی ایتالیا، شهر رم واقع در مرکز کشور ایتالیا که فاصله ای حدود ششصد کیلومتری دارد آمده تا از یک جانباز جنگی ایرانی که خواستار عکس یادگاری اوست عیادت کند؟ آیا فوتبالیست ایرانی را سراغ دارید که چنین مسافتی را برای به دست آوردن دل یک جانباز، معلول، بچه یتیم، بیمار و ... بپیماید؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Wed, 12 Nov 2008 07:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=49</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-49.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>6 مرداد تا 6 آبان: حکایت 90 روز دوری از شما</title>
<link>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-48.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام و صد سلام. داستانی است داستان دوری ۹۰ روزه ما. اتفاقاتی در این ۹۰ روز افتاد که شاید هرکدوم از اونا به تنهایی می تونست هر کسی و یه مدتی از وبلاگش دور نگه داره. تلخ ترینش از دست دادن دوست عزیزمون جوان ناکام حسین آقای شاهدی آزاد بود و شادترینش جشن ازدواج دوست صمیمی ام میرزا محمد بود همون سید خودمون. اصلی ترین عامل هم ماه رمضون بود که دل از همه چیز و همه کس بریده بودیم و تمام تلاشمون کردیم بلکه خداجونمون یه خورده از اون کارای زشتمون و ببخشه. ماه شعبان هم که جای خودش و داشت. مراسم جشن نیمه شعبان و هفته مهدویت تو شهر آبدون بر عهده خودم بود و شده بود مسئول خود رای ستاد هفته مهدویت. علاوه بر این دخترخاله ام نیز مراسم عقدشون برگزار و شد و پسرعموم هم در خورموج ازدواج کرد. شوهر خاله ام نیز پس از مدت ها مریضی دارفانی رو وداع گفت. در این مدت درگیر مراسم سالگرد ارتحال برادرم نیز بودیم. ۲۰ شهریور هم که تولدم بود. راستی دانشگاه هم قبول شدم. اولش مهندسی شهرسازی زابل که با اعتراض و نذر و نیاز بالاخره اومدم فیروزآباد و رشته مهندسی نفت نشستم. افتخار داشتم در مراسم استقبال و تشییع شهدای گمنام بمدت دو روز بعنوان خبرنگار حضور داشته باشم. در یادواره شهدای دانش آموز شهرستان دیر نیز سعادتی شد تا در قالب مجری مراسم خدمتگذار شهدا باشیم. خلاصه اینکه اتفاقات زیادی در این مدت افتاد که ما مجبور شدیم یه مدت ازتون فاصله داشته باشیم. تازه بهتر شده بود مگه نه؟ از دست نوشته های بدم مدتی آسوده بودید. اما حالا روز از نو و روزی از نو.... پس دوباره سلام &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 27 Oct 2008 02:35:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=mardekaghezi&amp;postid=48</comments>
<dc:creator>mardekaghezi</dc:creator>
<guid>http://mardekaghezi.blogfa.com/post-48.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
